خواب یا ..

چقدر دلم می خواست برایت حرف بزنم .. چقدر دلم می خواست برایم حرف می زدی .. چقدر این چند لحظه برایم چون خواب بود .. آخر چقدر توانسته بودی در عمق وجودم نفوذ کنی که بعد از این همه مدت .. بعد از .. چند سال شد؟ .. نمی دانم .. انگار وقتی تو رفتی .. زمان برای من خوابید .. زندگی می کنم .. اما .. "خود این نادیده را باور ندارم.. * " ..

وای خدای من ..

چقدر احساس کردم بزرگ شده .. مرد شده .. خدای من چقدر دلم می خواد گریه کنم .. نمی دونم چرا احساس می کنم وقتی پرسیدم خوبی و گفت: " آره .. خیلی .. " .. مثل همیشه راستگو نبود برایم.. چرا می ترسم از خوش نبودنش ..

چرا اشتباه کرد .. آنهم بعد از اینهمه سال .. نمی دونم چند سال گذشته .. 2 سال .. 3 سال .. برای من همین چند ماه پیش است .. شاید چند هفته .. شاید چند روز .. برایم عجیب است که هنوز .. وقتی دلگیر می شود دلم .. نا خودآگاه علی به زبانم جاری می شود .. گویی همین نزدیکی است .. شاید چون اسمی است که همیشه دوست می داشتمش .. شاید چون ..

نمی دانم ...

برایم همچنان مثل خوابی است .. مثل شبی که خوابت را دیدم .. که خواب دیدم آنقدر مهربان بودی و مرا به همسرت معرفی کردی .. و او چه شیرین مرا شناخت .. انگار از من برایش گفته بودی .. و چه خوشحال و آرام شدم از خوشحال بودنت .. و شاید از به یاد من بودنت ..

چقدر بزرگ شدی ..

و چقدر اشتباه مسخره ای بود .. و من .. اصلا باورم نمی شود که تو اشتباه کرده باشی .. شاید تو هم خواب دیده باشی و نگرانم شده باشی .. مثل خواب آن مردک احمق "ه" .. که دوست نداشتم دیگر تماسی از جانبش را .. و زنگ زد و گفت که خوابم را دیده است .. که بر سر چند راهیی نگران و متعجب ایستاده بوده ام .. که نفهمیدم چه تعبیری دارد ..

که این روزها بیشتر از همیشه متعجبم که چرا همش نام تو را بی اختیار صدا می زنم وقتی حتی به یادت هم نیستم .. وقتی حتی دیگر در هنگام عبور از کوچه های ناصر خسرو و ساختمان های نیمه تمامی  که با بودنمان تمامشان کردیم هم دیگر به یادت نمی آورم .. چرا ...؟!

از من نخواه آنقدر احمق باشم که تصور کنم واقعا اشتباه شده بود .. هرچند که گفتم اشتباه کرده ای ... هرچند که گفتی اشتباه کرده ای ..

* اگر اشتباه نکنم محمد علی بهمنی

/ 0 نظر / 19 بازدید