حال .. گذشته .. ! .. ؟ ..

 

روزی پر استرس و پر کار و پر از نوستالوژی ...

آهنگ های مورد علاقه ی دوران های رفته ..

وقتی میای صدای پااااااااات از هه جاده ها میاد ...

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمی شه .. آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه .. غم دور از تو بودن ..

و اون آهنگ ابی ک الان یادم نمیاد و دوران راهنمایی یا شایدم اوایل دبیرستان خوره اش بودم و با اون رادیو ضبط قدیمیه که کاست می خورد گوشش می کردم.. آخیییی .. با همون رادیو شبکه جوان گوش می کردم .. برنامه شباهنگ .. یه مجری داشت به اسم آوایی .. عشق من بود .. (هرچند الان که گهگاهی صداش رو می شنوم به این فکر می کنم که چقدر بی حال است) .. اما اون زمان که اینقدر مجری رنگارنگ و همه فن حریف نبود .. اون مجری محبوب من بود ..

-          یادم میاد راهنمایی که بودم .. پسرکی بود (پسرک که می گویم نه اینکه همسن و سال آن زمان ما بوده باشد، شاید حدود 24 – 25) که هروقت می دیدی اش با صدای بلند اسمش و شماره تلفنش رو می گفت .. اون زمان که موبایل دست هر کسی نبود .. یادمه اکثرا می گفت شهرام هستم شماره م xxxxxx است و حتما باهام تماس بگیر و تا جایی که ازش دور می شدی و صداش می رسید واسه خودش یه چیزایی می گفت که الان یادم نمیاد .. براش فرقی خیلی نمی کرد که کی باشی ، چه شکلی باشی ، فکر می کنم برایش همین مهم بود که دختر باشی (جنسیت منظورم است نه چیز دیگر!) .. به همه شماره می داد .. و البته دیگر بعد از دیدن همیشگی اش که پلاس بود در سطح منطقه (که آن زمان احمدآباد برای خودش پاتوقی بود و مسیر همیشگی من ! (بخدا مسیرم بود J) دیگر به مشکل روانی داشتنش پی برده بودیم و یک نکته + فقط داشت این به ظاهر شهرام که گیر نبود .. شماره اش رو می داد و می رفت .. القصه .. دیشب که پیاده از کلاس برمی گشتم خونه .. بعد از سالها این مردک رو در همان هیات و اشتغال دیدم که در همان محدوده مشغول شماره دادن با صدای بلند به دو دختر تیتیش بود و البته فرقی که کرده بود شماره همراه می داد و ظاهرا کلی پیشرفت کرده بود .. هرچند که با خودم گفتم آخیییییییییییییی .. این هنوز خوب نشده .. ولی از اینکه مسبب یادآوری خاطرات کودکی م شد خوشحال بودم ..

کودک می گویم چون هرچقدر که می گذرد .. به گذشته که نگاه می کنم .. کودکی را بیش نمی بینم که چه کودکانه زندگی کرده .. کودکانه از این لحاظ که چه ساده اشتباه کرده و چه ساده .. بگذریم

 

گاهی واقعا دلم برای نوشتن تنگ می شود .. من اینجا را دوست دارم ..

من خدایم را دوست دارم ..

من مادرم را دوست دارم ..

من شاید همچنان " او " را دوست دارم ..

من شاید ا.ح.ر را هم دوست داشته باشم .. چگونه اش را نمی دانم .. بیشتر گمان می کنم مثل یک دوست دوستش دارم !

من .. آدم های دیگری که اطرافم هستند را هم به گونه های مختلف دوست دارم .. اوه مهندس ش. را هم دوست دارم ...

و می دانم آدم هایی هم هستند که دوستم دارند ..

اما ..

واقعا چقدر از این آدمها که شاید کم هم نباشند مرا به خاطر خودم دوست دارند .. به خاطر همین موجودی که هستم .. با همین خصوصیات اخلاقی خوب یا بد .. اصلا همین آدم .. به خاطر وجود خودش  .. نه به خاطر وابستگی های خونی .. قومی .. دوستی .. نیاز .. یا هزار خاطر دیگر .. که هرچه باشم باز هم دوستم خواهند داشت .. مرا .. و فقط مرا ..

و من بدنبال آن آدم هستم ... !

آیا آنچه یافت می نشود می خواهم !!!!

 

/ 3 نظر / 19 بازدید
درخندک

دوست عزیز سلام وبلاگ جالبی داری دروغ نمیگم تمام مطالبت رو نخوندم اگه دوست داشتی سری به کلبه من بزن دوست داشتی منو با نام درخندک لینک کن بگو با چه نامی شما را لینک کنم مشکل جامعه ما چیست؟ با حضور سبز خود کلبه ما را گرم نمائید با سپاس فراوان حمید [گل][گل]

مرتضي

لذت بردم جالب بود . خدا حفظتون كنه حاج خانوم

چقدر دلم گرفت که متنی که نوشته بودی خوندم تاریخ آخرین پستی که گذاشتی رو دیدم بیشتر دلم گرفت چند ماه دیگه میشه سه سال که چیز ننوشتی نمی دونم چرا با وجودی که نمی شناختمنت دلم برات تنگ شد کاملا اتفاقی وبلاگت رو دیدم و مطمئنم که شاید هیچ وقت این نوشته ای که واست گذاشتم رو نخونی اگه یه روز خوندی بهم سر بزن