گاه فکر می کنم .. یعنی یه سوال بزرگ .. یا یه علامت سوال بزرگ است که همیشه از خدا دارم .. اونم اینه که چه موجودات مزخرفی به نام مرد بود که آفریدی .. هرچند بعدش خودم می دونم که همه شون اینجوری نیستن و خیلی مردان نیک و خوب هم وجود داره و باقی قضایا .. اما .. این سوال بزرگ تر .. یا علامت سوال بزرگتر پیش میاد که چرا همه اونهایی که من می بینیم .. مزخرفن .. وجدانی ناشکری نیست .. می دونم همیشه یه بدتری هم هست .. می دونم که ... خیلی چیزا رو می دونم .. اما ..
خدایا .. امیدوارم روزی یکی از اون مردهایی که اصل اون چیزی که تو ساختی بود و مزخرف نبود رو به من هم نشون بدی .. شایدم ما ..
دوستت دارم
حال .. گذشته .. ! .. ؟ ..
روزی پر استرس و پر کار و پر از نوستالوژی ...
آهنگ های مورد علاقه ی دوران های رفته ..
وقتی میای صدای پااااااااات از هه جاده ها میاد ...
سفر کردم که از یادم بری دیدم نمی شه .. آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه .. غم دور از تو بودن ..
و اون آهنگ ابی ک الان یادم نمیاد و دوران راهنمایی یا شایدم اوایل دبیرستان خوره اش بودم و با اون رادیو ضبط قدیمیه که کاست می خورد گوشش می کردم.. آخیییی .. با همون رادیو شبکه جوان گوش می کردم .. برنامه شباهنگ .. یه مجری داشت به اسم آوایی .. عشق من بود .. (هرچند الان که گهگاهی صداش رو می شنوم به این فکر می کنم که چقدر بی حال است) .. اما اون زمان که اینقدر مجری رنگارنگ و همه فن حریف نبود .. اون مجری محبوب من بود ..
- یادم میاد راهنمایی که بودم .. پسرکی بود (پسرک که می گویم نه اینکه همسن و سال آن زمان ما بوده باشد، شاید حدود 24 – 25) که هروقت می دیدی اش با صدای بلند اسمش و شماره تلفنش رو می گفت .. اون زمان که موبایل دست هر کسی نبود .. یادمه اکثرا می گفت شهرام هستم شماره م xxxxxx است و حتما باهام تماس بگیر و تا جایی که ازش دور می شدی و صداش می رسید واسه خودش یه چیزایی می گفت که الان یادم نمیاد .. براش فرقی خیلی نمی کرد که کی باشی ، چه شکلی باشی ، فکر می کنم برایش همین مهم بود که دختر باشی (جنسیت منظورم است نه چیز دیگر!) .. به همه شماره می داد .. و البته دیگر بعد از دیدن همیشگی اش که پلاس بود در سطح منطقه (که آن زمان احمدآباد برای خودش پاتوقی بود و مسیر همیشگی من ! (بخدا مسیرم بود J) دیگر به مشکل روانی داشتنش پی برده بودیم و یک نکته + فقط داشت این به ظاهر شهرام که گیر نبود .. شماره اش رو می داد و می رفت .. القصه .. دیشب که پیاده از کلاس برمی گشتم خونه .. بعد از سالها این مردک رو در همان هیات و اشتغال دیدم که در همان محدوده مشغول شماره دادن با صدای بلند به دو دختر تیتیش بود و البته فرقی که کرده بود شماره همراه می داد و ظاهرا کلی پیشرفت کرده بود .. هرچند که با خودم گفتم آخیییییییییییییی .. این هنوز خوب نشده .. ولی از اینکه مسبب یادآوری خاطرات کودکی م شد خوشحال بودم ..
کودک می گویم چون هرچقدر که می گذرد .. به گذشته که نگاه می کنم .. کودکی را بیش نمی بینم که چه کودکانه زندگی کرده .. کودکانه از این لحاظ که چه ساده اشتباه کرده و چه ساده .. بگذریم
گاهی واقعا دلم برای نوشتن تنگ می شود .. من اینجا را دوست دارم ..
من خدایم را دوست دارم ..
من مادرم را دوست دارم ..
من شاید همچنان " او " را دوست دارم ..
من شاید ا.ح.ر را هم دوست داشته باشم .. چگونه اش را نمی دانم .. بیشتر گمان می کنم مثل یک دوست دوستش دارم !
من .. آدم های دیگری که اطرافم هستند را هم به گونه های مختلف دوست دارم .. اوه مهندس ش. را هم دوست دارم ...
و می دانم آدم هایی هم هستند که دوستم دارند ..
اما ..
واقعا چقدر از این آدمها که شاید کم هم نباشند مرا به خاطر خودم دوست دارند .. به خاطر همین موجودی که هستم .. با همین خصوصیات اخلاقی خوب یا بد .. اصلا همین آدم .. به خاطر وجود خودش .. نه به خاطر وابستگی های خونی .. قومی .. دوستی .. نیاز .. یا هزار خاطر دیگر .. که هرچه باشم باز هم دوستم خواهند داشت .. مرا .. و فقط مرا ..
و من بدنبال آن آدم هستم ... !
آیا آنچه یافت می نشود می خواهم !!!!
این دو روز تو مود دپرشن حاد بودم .. نه درس خوندم .. نه کار مفیدی انجام دادم .. همش تو خونه و توی اتاق .. روی تخت .. درحال فیلم دیدن .. هر چند باعث شد بعد از مدتها چند تا فیلم ببینم که هرچند خیلی خوب نبودند ولی تو فاز فیلم بودن خوب بود .. اوه .. البته یه فیلم خوب دیدم .. فکر کنم برای 11 مین بار Pretty Woman رو دیدم .. و لذت بردم .. و همچنان دوستش داشتم .. و فکر کنم باز هم که بی حوصله بشم ببینمش .. و لذت ببرم ..
و چقدر دوست داشتم به Mr.R هم می دادم که ببینه ..اوه .. Mr.R یک هفته دیگه بیشتر نیست و سربازی اش تموم میشه .. و چقدر دل همه براش تنگ میشه .. و دل من هم .. برای پسرک درونش البته ..
دوست داشتم یه خونه داشتم برای خودم .. نه برای زندگی ای جدا از خانواده .. برای گاهی جدا بودن از خانواده .. مهمون داشتن و مهمونی دادن جدا از خانواده .. بودن با دوستایی که دوستشون داری .. بدون نیاز به اینکه مجبور باشی حواست به همه چی باشه .. به نگاه دیگران .. به حرفات .. رفتارت .. چون اونها گاهی نمی تونن باور کنن آدمها بدون هیچ منظور خاصی (!) هم می تونن با هم فقط دوست باشن و از دوستی شون لذت ببرن ..
چقدر خوبه که حضور آدم تو یک جمع جوری باشه که موقع رفتن .. همه نگران نبودنش باشن .. به خاطر حسی که بهش دارن .. نه به خاطر کارایی که می کنه یا نیازی که بهش دارن ..
خدا جونم چقدر دلم می خواد بهت نزدیک باشم .. می دونم که با تو بودن باعث می شه که خوب باشم .. هی ..
..... :)
فردا تولد زهراست .. براش چند وقت پیش کادو گرفتم .. مثل همون .. برای مهسا هم گرفتم .. از شانس من روز عید غدیر که اومدن دیدن .. مهسا همون لباس رو پوشیده بود ..
این روزها خیلی شلوغ و بدون وقتم .. حالا موند چکار کنم .. مامان میگه همون رو بده بهش .. اشکالی نداره .. ولی ..
خودم دلم یه جوریه ..
چکار کنم خدا جونیییییییییییییییی ؟!!!!!!!!!!!!!
امروز نرفتم امتحان Network+ م رو بدم .. هیچی نخونده بودم .. حسش نبود .. تریپ افسردگی و اینها .. هرچند اگر می رفتم در حدی بلد بودم که مدرک بگیرم ولی نمی دونم چرا اون حس رخوت بعضی وقتها اومد سراغم و تا 7.30 خوابیدم .. الانم باید می نشستم 7 می خوندم که اومدم اینجا ..
می بینی فائزه .. دارم از روزمرگی ها می نویسم ..
خواب یا ..
چقدر دلم می خواست برایت حرف بزنم .. چقدر دلم می خواست برایم حرف می زدی .. چقدر این چند لحظه برایم چون خواب بود .. آخر چقدر توانسته بودی در عمق وجودم نفوذ کنی که بعد از این همه مدت .. بعد از .. چند سال شد؟ .. نمی دانم .. انگار وقتی تو رفتی .. زمان برای من خوابید .. زندگی می کنم .. اما .. "خود این نادیده را باور ندارم.. * " ..
وای خدای من ..
چقدر احساس کردم بزرگ شده .. مرد شده .. خدای من چقدر دلم می خواد گریه کنم .. نمی دونم چرا احساس می کنم وقتی پرسیدم خوبی و گفت: " آره .. خیلی .. " .. مثل همیشه راستگو نبود برایم.. چرا می ترسم از خوش نبودنش ..
چرا اشتباه کرد .. آنهم بعد از اینهمه سال .. نمی دونم چند سال گذشته .. 2 سال .. 3 سال .. برای من همین چند ماه پیش است .. شاید چند هفته .. شاید چند روز .. برایم عجیب است که هنوز .. وقتی دلگیر می شود دلم .. نا خودآگاه علی به زبانم جاری می شود .. گویی همین نزدیکی است .. شاید چون اسمی است که همیشه دوست می داشتمش .. شاید چون ..
نمی دانم ...
برایم همچنان مثل خوابی است .. مثل شبی که خوابت را دیدم .. که خواب دیدم آنقدر مهربان بودی و مرا به همسرت معرفی کردی .. و او چه شیرین مرا شناخت .. انگار از من برایش گفته بودی .. و چه خوشحال و آرام شدم از خوشحال بودنت .. و شاید از به یاد من بودنت ..
چقدر بزرگ شدی ..
و چقدر اشتباه مسخره ای بود .. و من .. اصلا باورم نمی شود که تو اشتباه کرده باشی .. شاید تو هم خواب دیده باشی و نگرانم شده باشی .. مثل خواب آن مردک احمق "ه" .. که دوست نداشتم دیگر تماسی از جانبش را .. و زنگ زد و گفت که خوابم را دیده است .. که بر سر چند راهیی نگران و متعجب ایستاده بوده ام .. که نفهمیدم چه تعبیری دارد ..
که این روزها بیشتر از همیشه متعجبم که چرا همش نام تو را بی اختیار صدا می زنم وقتی حتی به یادت هم نیستم .. وقتی حتی دیگر در هنگام عبور از کوچه های ناصر خسرو و ساختمان های نیمه تمامی که با بودنمان تمامشان کردیم هم دیگر به یادت نمی آورم .. چرا ...؟!
از من نخواه آنقدر احمق باشم که تصور کنم واقعا اشتباه شده بود .. هرچند که گفتم اشتباه کرده ای ... هرچند که گفتی اشتباه کرده ای ..
* اگر اشتباه نکنم محمد علی بهمنی
وای خدای من .. چقدر دلم می خواست ..
خدای من .. کاش اون SMS واقعا برای من بود .. کاش ..
خدای من ..
خدای من ..
خدای من ..
بهت گفتم دلم چی می خواد .. مگه نه؟!
...
...
یک پیام خیلی عمیق که هنوز که یادم میاد به فکرم می بره تو این روزا ..
هشدار:
منتظران مهدی (عج) بگوش باشید؛ حسین (ع) را منتظرانش کشتند ...
باران .. باران .. باران ..
وای باران .. باران ..
باران زیبا و آرام -- "من" -- خدای .. مهربان .. من..
آنقدر هوس و حسرت باران داشتم و دارم که پیاده روی 1 ساعته از کلاس به خونه هم نتونست کمی از هوسم و حسرتم کم کنه .. و گاه رسیدن به مقصد چقدر ناراحت کننده می شود ..
هر چقدر هم که این پیاده روی_ تنها .. تنهاییت را به رخ بکشد .. که دلت بخواهد.. مثل آسمان بگیرد .. که به داشته هایت فکر کنی .. که به آهنگ های مورد علاقه ی عشقولانه ی قدیمی ات در طول راه گوش کنی و مات از اینکه دلت به کسی تعلق ندارد که بخواهد دلتنگش باشد و ... و بی اختیار .. در همان زمان .. هایده در گوشت فریاد زند که ...
̃ ̃ ̃ تنها ترین تنهاااا ... منم ... سرگشته و رسواااا منم ... ̃ ̃ ̃ ̃
..
.. ̃ ̃ ای فلک بازی چرخ تو نازم ̃ ̃ ... که چه خوب همه چیز را در کنار هم جور می کنی .. تا در شبی که شب تاسوعای ابولفضلت (ع) است .. دلت به اندازه یک ابر بگیرد .. و ..
̃ ̃ ̃ کاین درد مشترک .. هرگز جدا – جدا .. درمان نمی شود .. ̃ ̃ ̃
که دلت باز باران بخواهد .. و راه و .. جاده ... و .. طبیعت و .. شاید همراه ..
̃ ̃ همراه شو عزیز .. همراه شو عزیز .. تنها نمان به درد .. کاین درد مشترک ..
̃ ̃ ولی .. باز هم خوشحالم .. خوشحالم از باران .. باران .. باران ..
محبوب زیبا .. شادیم .. بارانت .. رحمتت را دریغ مکن .. یگانه ی من ..
...ای ساربان .. کجا می روی .. لیلای من چرا می بری؟!...
خش خش برگهای پاییز
صدای خش خش برگهای پاییزی و دیگر هیچ ..
گاهی چشم بستن و فقط گوش فرا دادن به برگهای پاییزی ..لذتی را به تو می دهد که ...
دلم برای دوستی های ساده و بی بهانه تنگ شده بود .. و برای دمی برای خود بودن .. برای دمی بی بهانه شاد بودن .. ساده بودن .. برای کودکانه قایق سواری کردن و پا زدن و بیدهای مجنون رقصان در باد را دیدن و زیبایی های دنیا را دیدن ...
و از این پس .. هر صدای خش خش برگی .. یادآور یک روز جمعه خواهد بود که با عزیزی به خوشی گذشت ..
(و ناگفته نماند این عزیز تنها انگیزه ای بود که بعد از ماه بیایی و غبار بتکانی از این کلبه قدیمی و به سختی از بین آن همه خرت و پرت و وسیله و کیف و کتاب و لباس و عروسک و کاغذ و ... {اینها همه اندکی از وسایلی است که در صحن اتاق من به سر می برند} .. کابل مودم را پیدا کنی و به سختی با این دایال آپ مزخرف کانکت شوی و ...)
بین خودمان بماند .. دلم برای اینجا .. دوستانم .. برای زنده بودن .. موجودیت در این دنیای مجازی .. تنگ شده بود ..
رضا .. دلم برای تو هم خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی خیلی ی ی ی ی تنگ شده ... باور می کنی ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
نظرات ()
